ماتی خانوم
الان توی سایت سازمان سنجش بودم. کارت ورود به جلسه ظاهرا از روز یکشنبه 23 بهمن روی سایت خواهد بود.
کاش ذهن من به تنهایی میتونست حرف بزنه. دلم میخواد بدونم چه حسی دارم
استرس که ندارم. آرومم خدا رو شکر
این روزا خسته م. خیلی خسته. نه بخاطر درس خوندن زیاد یا مثلا خستگی جسمی از کار زیاد! از نظر روانی خسته هستم. از انتظار خسته هستم.
گفتم نمیدونم چه حسی دارم چون یه لحظه از ته دلم میخوام که روز کنکور زودتر برسه و یه لحظه از فکر رسیدنش به وحشت میفتم. ازینکه ضعفی باشه و با رسیدن روز موعود دیگه کاری براش از دستم برنیاد.
چه جالب که صدمین پست وبلاگم رو بعد از کنکور و تمام این جریانات خواهم نوشت. شاید بزارمش برای وقتی که دفترچه ی سوالات هم دراوومده و درصدامو گرفتم و رتبه ی تقریبیم مشخص شده
یکی به من بگه آخرین جمله ای که بالا نوشتم هول آوره یا آرامش بخش و خوب؟
معلوم میشه ...
دست به دامن یکی شدم که خیلی آبرو داره پیش خدا ...
امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء ...
خواهم نوشت
خواهم گفت
التماس دعا
سلام
من اومدم بگم که به حول و قوه ی الهی زنده هستم هنوز!
نگید چه بی خبر میاد و چه بی خبر میره و اصلا انگار نه انگار! چون واقعا اینطوری نیست. این یه شرایط تحمیلیه. چون در حال حاضر خودم نت ندارم و هروقت هرجا نت گیر میارم یه سرکی هم اینجا میکشم. یعنی از همون تیر ماه که اینترنتم تموم شد دیگه تمدیدش نکردم تا الان! ایشالا بعد کنکور میرم دنبالش و دوباره میشم همون ماتی قدیم.
جونم براتون بگه دیروز آخرین کنکور آزمایشی رو هم دادم. هنوز جوابش نیومده. هرچند لحظه یه بار دارم صفحه ی موسسه رو باز میکنم و چک میکنمش.
این روزا دارن میگذرن. نمیدونم آروم میگذرن یا تند! فکر کنم هیچ کدوم. معمولی میگذرن. از برنامه هام عقب نیستم. آزمون 87 رو هم امروز زدم. البته دولتیشو. سه روز از این هفته رو گذاشتم برای آزاد 87 و دولتی و آزاد 88. باقیش رو هم به دوره و مرور خلاصه هایی میگذرونم که توی این چند ماه در حین درس خوندن نوشتم.
آزمون دولتی 89 و دولتی 90 رو هم گذاشتم برای یکشنبه و دوشنبه ی هفته ی دیگه. (آزادشون رو ندارم) کنکورم احتمالا پنج شنبه هست و من سه شنبه و چهارشنبه رو هم به آخرین دوره سپری میکنم.
ایشالا که لطف خدا شامل حالم میشه و ...
دوس دارم ادامه ی این "و" رو وقتی بنویسم که کنکور رو دادم. سوال و کلیدها اومده بیرون. درصدامو گرفتم و با سیستم تخمین رتبه حدود وضعیتم مشخص شده.
نمیدونم جه حسی دارم. استرس؟ ندارم. آرامش مطلق؟ اون رو هم ندارم. انگاری خنثی هستم. یه جورایی داغم هنوز و حالیم نیست هفته دیگه کنکوره!
من رو از دعاهاتون کنار نزارید. هنوز محتاج دل ها و دستای رو به آسمونتون هستم ...
پ.ن1: کامنتای پست قبل رو جواب دادم اگه خدا قبول کنه
دیشب نشسته بودم چایی میخوردم و توی اینترنت ولو بودم. یهو این صفحه رو باز کردم. از چیزی که دیدم چایی پرید گلوم! صفحه رو رفرش کردم. سرمو به صفحه نزدیک کردم. چشامو مالیدمو دوباره نگاه کردم. داشتم درست میدیدم! اشتباه نکردم! 24 ساعت گذشته بود که اینجا نوشته بودم "سکه شده 782هزار تومان" و سکه شده بود 900 هزار تومان!!
نکته ی جالب اینه که آخرین تغییر در بازار جهانی طلا، برمیگرده به حدود 31 ساعت پیش و آخرین تغییر در بازار طلای تهران مال 14 ساعت پیشه! یعنی اینا دیگه در این امر هم خودکفا شدن و بی خیال قیمت جهانی همینجوری کشکی میرن بالا هزار الله اکبر!
اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که خدایا واقعا شکرت که ما وام های سکه مون رو تسویه کردیم. وگرنه الان با دیدن این قیمت من و مامان و داداشه هر سه تامون با دنیا تسویه حساب میکردیم و جان به جان آفرین تسلیم!!
از اون طرف این قیمتا رو که میبینم اولین چیزی که به ذهنم میرسه اینه که بیچاره اونایی که دارن زن طلاق میدن و بایدد مهریه بدن!
البته بیشتر مردای ایرانی دو دوزه باز تر و شارلاتان تر از این حرفان! (بلانسبت بعضیا!) و تعداد کسایی که دیده باشم حین طلاق مهریه گرفته باشن صفر هست!
ولی ااز یه طرف هم مهریه ها خیلی بالاس دیگه!
فقط اگه 300 تا سکه هم بخوای حساب کنی میشه حدود سه برابر پول خونه ی ما! اونوقت یه آقا پسر که تازه شروع کرده به کار و ... چنین پولی رو از کجا میخواد بیاره؟! مگر اینکه آقازاده باشه و مایه دار!
اصلا مگه مهریه، مهر مرد نسبت به زن نیست؟ اونوقت اینجوری؟
میگن مهریه پشتوانه ی زندگیه! والا من که توی هیچ کدوم از زندگیایی که دور و برم به بن بست رسیده، ندیدم این خاصیت رو!
روی این حساب خودم هم به هیچ وجه نه مهریه ی بالا میخوام نه میزارم برام بزارن! والا! ببخشید آدم احساس میکنه گوسفنده و داره فروخته میشه! وقتی دو طرف در مورد مهریه مذاکره میکنن!
بارها و بارها و بارها به چشم دیدم که وقتی خانوم جونش به لب میرسه حتی پول دادگاه رو تمااااااااااااااام و کمااااااااااال خودش میده که زودتر از شر اون مثلا آقا خلاص بشه مهریه گرفتن پیشکش!
نگاه من سرصبحی از کجا به کجا رسیدم!

همین دیگه! سکه شد 900 هزار تومان!
ایام به کام رفقا!
هوا سرد شده و یه کم شبیه زمستون شده! الان میتونید تصور کنید برای من ِ عاشق ِ سرما این سرمای نصفه نیمه چقدر مایوس کننده س؟!
آرزو به دلم موند هوا اونقدر سرد بشه که من بتونم بولیز کاموایی های رنگ و وارنگم رو بپوشم. یا بتونم وقتی ازخونه میرم بیرون، شال گردن ِ صورتی بنفشم رو بندازم دور گردنم و دستامو توی جیبم مچاله کنم و از سوز هوا کمی بلرزم حتی! بخدا آرزو به دلم مونده! زمستون امسال تعداد دفعاتی که برای بیرون رفتن پالتو پوشیدم، شاید به تعداد انگشتای دست باشه! بیشتر وقتا فقط یه جلیقه پوشیدم روی مانتوم و اصلا هم سردم نشده! البته اینم بگم که بنده کمی تا قسمتی گرمایی تشریف دارم! یه وقت فکر نکنید الان اینجا تابستونه!
دیشب تا صبح باد زوزه میکشید و صداش توی خونه بود. من عاشق این ریزه کاری های فصل سرمام! صدای هوهوی باد، نگاه کردن به آسمون ابری و برفی نصفه شب که به سفیدی میزنه، راه رفتن توی برفای دست نخورده و اینکه هرچند لحظه یه بار برگردی و به رد کفشت توی برف نگاه کنی. خوردن چای داغ وسط سرما و ....!
داشتم میگفتم که دیشب تا صبح باد داشت زوزه میکشید. صبح که داداشه از خواب پاشده، میگه دیشب همش فکر میکردم باباشاه پشت در اتاقمه! (ازصدای زوزه ی باد که شبیه ادا اطوارای باباشاه بوده
)
گفتم باباشاه! دیشب ماتیو میگفت ظاهرا مهران مدیری از ساختن ادامه ی قهوه ی تلخ انصراف داده! با بازیگرا و عوامل فیلمش هم تسویه حساب کرده! من نمیدونم پشت پرده چه خبره یا چه فشارهایی روش بوده! اما به احترام مردمی که 26 سری از اون فیلم مسخره ی آبدوغ خیاریشو پول دادن و اصلشو خریدن، حتی شده یه پایان الکی باید ته کارش میزاشت!
ای بابا! ای بابا! فقط مونده حرص مهران مدیری و آخر فیلمشو بخوریم! اونقدری که میخواست پول به جیب زد و حالا دیگه گور بابای مردم که منتظرن ببینن شاهکار آقا چجوری میخواد تموم بشه! خوشبحال خودم که از وسطاش بی خیالش شدم و هر از گاهی از سر بیکاری یه نیم نگاهی به جریاناتش مینداختم فقط!
خدا بخواد امروز من و داداشه آخرین ناهار دو تایی این چند وقت رو میخوریم و فردا این موقع مامان عزیزم خونه س. دلم براش تنگ شده. خیلی زیاد!
حالم خوبه. درسام روی رواله. خودمو دوس دارم. مامانم رو دوس دارم. داداشه رو با وجود تمام اختلافاتمون دوس دارم. زندگیمو دوس دارم. میدونم که از پسش برمیام. برمیایم! همینجوری که تا حالا براومدیم!
دیشب داشتیم با ماتیو در مورد پست قبلی حرف میزدیم و اینکه چقدر برای آینده نگرانیم. ولی در نهایت رسیدیم به همونی که همیشه میرسیم! این که زندگمون مثل یه جاده ی کاملا سنگلاخه! واسه اینکه با سر نخوریم زمین شیش دانگ حواسمون باید به جلوی پامون باشه. فکر آینده رو میزاریم برای وقتی که رسید! توکل میکنیم، همونطور که تا الان هم امیدمون خدا بوده و هیچوقت هم امیدمون ناامید نشده.
پ.ن: پست قبلی به شدت بهم استرس وارد میکنه و حالم رو بد! نمیخواستم بیشتر از این جلوی چشمم باشه.
اول نوشت: طولانیه! اگه نمیخوای تا آخر بخونی نخون لطفا!
این خونه رو که میخواستیم بخریم با وجود همه ی وام ها و فروش خونه ی قبلی، در نهایت حدود 10 میلیون پول کم داشتیم. 3-4 میلیونش هم با یه وام قرض الحسنه از کارخونه ی مامان اینا جور شد. موند حدود 6 میلیون. هرچی مامان این در اون در میزد جور نشد که نشد. مجبور شدیم از بانک رفـــ اه وام سکه بگیریم. وام سکه اینجوریه که اگه واجد شرایط باشی 10 قطعه سکه تمام بهار بهت میدن. بعدش ماه به ماه مثل بقیه ی وام ها باید قسط بدی و به جای پول باید به عنوان قسط سکه بدی. تمام قسط هاش هم تمام بهار نیست. ربع داره. نیم داره. تمام بهار داره. تا در نهایت بشه 10 تا سکه امامی تمام بهار. (امامی نقش سکه ای هست که الان توی بازار به عنوان سکه بهار آزادی خرید و فروش میشه.)
اون موقع یعنی تابستون 89 هر قطعه سکه تمام بهار آزادی سیصد و خورده ای بود. مجبور شدیم برای اینکه کسری پولمون جور بشه دو تا وام سکه بگیریم. یکی به اسم خود مامان. یکی به اسم من! 20 تا سکه تمام بهار آزادی بدهکار شدیم!!
اون موقع این معامله خوب به نظر میومد. چون سال ها بود نوسان قیمت سکه خیلی کم بود. و در واقع این وام قرض الحسنه محسوب میشد. اما چه قرض الحسنه ای که پدرمون در اومد!
همتون میدونید که قیمت سکه از پارسال تا امسال یه سیر کاملا صعودی و وحشتناک داشته! شما فکر کن تابستون امسال که مامان قسط میداد سکه رو به دوبرابر قیمتی که فروخته بود می خرید و پس می داد! تازه این در حالی بود که اقساط وام سه ساله بود و تا تابستون امسال فقط یک سومشو پس داده بودیم حدودا!
وحشتناک بود. یعنی شما فکر کن یک میلیون و خورده ای حقوق بگیری. دویست سیصد تومن هم ماهانه بانک مسکن و اینور اونور قسط داشته باشی یه ماه درمیون هم بخوای ششصد تومن یه سکه تمام بهار یا سیصد و خورده ای یه سکه نیم بهاربخری و تازههر روز صبح که از خواب پامیشی با ترس و لرز از قیمت سکه جویا بشی! بالاتر نرفت؟
وقتی سکه به ششصد رسید مامان دید دیگه واقعا داره اوضاع حاد میشه و اگه همینجوری پیش بریم کم کم کار به جایی میرسه که تمام حقوق یک ماهش میشه یه دونه سکه و یه قسط!
به تک و تا افتاد که از جای دیگه بتونه وام بگیره و سکه های باقیمونده رو یه جا بخره و تسویه کنه. حداقل مبلغ قسط ماهانه ش ثابت باشه و اعصاب و روح و روانش راحت!
توی پاییز وام جور شد. توی یه بانکی 5 تومن گذاشتیم و ماه بعدش 10 تومن وام گرفتیم. اونم 14 درصد!!!!
ولی بازم اون 14 درصد صد شرف داره به این وام مثلا قرض الحسنه که در عرض یه مدت کوتاه اونقدر شرایط تغییر کرد که مجبور شدیم دو برابر پولی رو که گرفته بودیم پس بدیم.
همزمان که ما واممون جور شد. سکه شروع کرد به پایین اومدن و از حدود 650 رسید به 500 و خورده ای!
همزمان بانک مرکزی قیمت سکه ی بانکی رو 50 تومن ارزونتر از قیمت بازار اعلام کرد. اما مایی که وسط چنین معرکه ای بودیم به چشم دیدیم که اون هم همش دروغ و دغل بود و فقط برای مثلا شکستن قیمت بازار!!
دریغ از یه دونه سکه که بانک مرکزی با اون قیمتی که اعلام کرده بود بفروشه.
برادرم پیگیرش بود. حتی چند بار هم رفت توی صف! مردم از حدود 5 صبح میومدن صف می ایستادن تا حدود 10 صبح! بعدم مامور میومد همه رو به جرم اخلال متفرق میکرد و یه سری رو هم میبرد و آخر هم هیچی به هیچی!
پدر یکی از دوستام کارمند همون بانک بود. بهش زنگ زدم که فلانی از بابات بپرس و ته و توی این جریان رو برای من دربیار! پدرش گفته بود این یه قیمت کاملا کاذبه. حتی به خود ما از این سکه ها ندادن تا حالا و ما حتی رنگشو ندیدیم توی بانک!!
برادرم پیگیر قیمت بازار بود. قیمت روی 580 ثابت موند و همون روز سر بزنگاه مامان همه سکه ها رو خرید و یه جا دو تا وام رو تصفیه کرد و بعد از اون دوباره سیر صعودی گرفت تا الان که هر قطعه تمام بهار 782 هزار تومن شده!!
شرایط خیلی سختی بود. اما چشم من شخصا روی خیلی چیزا باز شد. خیلی از جریانات پشت پرده. خیلی از بازی ها! این که نشستیم و از هیچ چیز خبر نداریم مگه وسط معرکه ای باشیم که اونوقت هم فقط بیننده ایم و از دور خارج. کی ما رو میبینه؟ کی مردم رو میبینه؟ این جنگ بزرگانه!این جنگ قدرته!
خدا به هممون رحم کنه. خدا به ما رحم کنه. به نسلی که از اولش با تمام کمبودها و فشارهای ناشی از یه سیاستگذاری غلط برای افزایش جمعیت بزرگ شدیم. مشکلی که هنوز همراهمونه و وارد هر دوره ای میشیم اون رو مثل سونامی زیر و رو میکنیم. خدا به مایی که توی این بلبشو میخوایم زندگی تشکیل بدیم و مستقل بشیم رحم کنه. ما نسلی هستیم که بیشتر از سنمون میفهمیم. نسلی که همه چیز رو باید با چنگ و دندون کسب کنه. خدا رحم کنه.
بهانه ی این پست قیمت سکه بود که چند لحظه پیش دیدم
هر قطعه سکه تمام بهار امامی 782 هزار تومان
آسوده بخوابید!
امروز هم خوب بود
خدا رو شکر که روزام داره با یه آرامش نسبی سپری میشه
امروز قرار بود آزمون 78 رو بزنم. ولی وقتی صبح رفتم دیدم، هم آزمون 78 هم آزمون 79 و 80 ناقص هستن. یعنی تمام مواد آزمون رو نداشت.دیدم با آزمون نصفه نمیشه درصد گرفت. اون سری سوال هایی رو که تحت عنوان آزمون 78 هست انجام دادم. کسریاش رو هم از آزمون 79 زدم.
درصدام هم مثل سری های قبل خیلی بالا نبود. همشون در یه حد نرمالی بودن که به امید خدا اگه آزمون امسال از کره ی مریخ نباشه، فکر میکنم بتونم در همین حد باشم.
درصدام اینا بودن
زبان 26
آمار و روش تحقیق 62
نظریه های شخصیت 69
نظریه های مشاوره و روان درمانی 73
مبانی مشاوره 64
روش ها و فنون مشاوره 54
کاربرد آزمون 61
توی تخمین رتبه، رتبه م شد 46. که این 46 یعنی زیر 40. چون اینا همیشه یه درصد خطا رو به بالا دارن
خدا رو شکر
این شیوه که هر روز یه کنکور رو میزنم خیلی خوبه. یکی از خوبیای دیگه ش هم اینه که اطلاعاتم راکد نمیمونن که فراموش بشن و ذهنم هر روز و هر روز برای همشون فعاله
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیروز ظهر مامان جان و داداش جان داشتن با هم حرف میزدن. بلند بلند!
من بیچاره هم داشتم تکرار شیدایی رو می دیدم.
یهو دیگه خیلی کفری شدم. به داداشه گفتم "تو از کجا باطری میخوری؟"
طفلی گنگ نگاهم کرد و گفت "باطری؟"
گفتم "آره از کجا باطری میخوری؟ باطریتو در بیارم خاموش بشی من فیلممو ببینم!"
تا ثریا و شیدایی هم که تموم شد. با اینکه هردوشون هپی اند بودن، پایانشون به نظرم معقول بود. و آدم احساس حماقت و سرکار بودن نمیکرد.
زمانی گلشیفته فراهانی رو دوس داشتم. بازیشو دوس داشتم. فیلماشو دوس داشتم. اما ...
این روزا خیلیا ازش منزجر شدن. گلشیفته فراهانی این روزا بازی نمی کنه بلکه داره خودشو میفروشه!
در تمام فرهنگ ها و اقشار کسانی به سمت برهنگی میرن که چیزی به جز بدنشون برای نمایش و جلب توجه باهاش ندارن!
نمیدونم از کی و کجا شنیدم یا خوندم، ولی عین حرف اینه که "کسی که به جایی رسیده باشه میفهمه اون چیزی که باید در معرض نمایش گذاشته بشه و باعث فخر و مباهاته، یه ذهن و درک بالا و درونیات و شعور آدمه" کسی جسمشو به نمایش میزاره که به جز اون چیزی نداره و از درون پوچ و توخالیه.
سوم دبیرستان که بودم توی یه خونه ای مستاجر بودیم که طبقه بالاییامون دو تا دختر داشتن که دختر بزرگه دقیقا همسن من بود.
بخدا اینی که میگم اصلا پز و افه و ادا نیست. هر چند که برای خودم مایه ی فخر و مباهاته اونی که بودم و هستم
سرم به کار خودم بود. تفریحاتم توی تابستون فیلم و کتاب های بلند رمان و جدول حل کردن و گهگاه بیرون رفتن و ... بود
دختر طبقه بالا زمین تا آسمون با من فرق داشت. سرش تمام مدت توی مد و مارک لباس و لوازم آرایش جدید و اینا بود. خیلی روی اعصابم بود وقتی هرچیزی رو که می دید، اولین سوالی که می پرسید این بود که "این اصله؟"
یه بار بالاخره با هم دعوامون شد. هیچوقت یادم نمیره که آخر سر که آروم شدیم بهم گفت "ببین! تو کتاباتو داری. کتاب خوندن رو دوس داری. از جدول خوشت میاد. سرت به برنامه درسی سال دیگه ت گرمه. من که به هیچکدوم اینا علاقه ندارم خب با مد و مارک و اینا سرمو گرم میکنم"
ببینید! اینی که گفتم تعریف از خود نبود. اصلا چه نیازی دارم پیش شمایی که منو نمیشناسید خودمو جوری نشون بدم که من خیلی باحال و عالی و پرفکت هستم!
توی یکی از شماره های اخیر مجله زن روز با یه خانومی مصاحبه کرده بودن که به خاطر بورسیه همسرش از ایران رفته بودن انگلیس و اونجا با حجاب کامل درسش رو ادامه داده بود و در نهایت استاد و عضو هیئت علمی دانشگاه منچستر شده بود. متاسفانه اسمشو خاطرم نیست. ولی حرفاش خیلی مدبرانه و جالب بود.
می گفت"من نمیگم اونجا جهنمه و مرکز کفر و الحاد و بدویته. همینطور نمیگم اونجا بهشت برینه!
هم بدی داره. هم خوبی.
ولی متاسفانه جوونای ما فقط از بدیای اونجا الگو برداشتن. از پوششون نوشیدنیاشون پارتیاشون. بی بند و باری روابطشون و ... اما هیچ کس از قوانین رانندگی اونها فوق العاده سخت کوش بودنشون تابع قانون بودنشون و ... الگو برنمیداره!"
یه سری اومدن و به دفاع از گلشیفته سینه سپر کردن. میخوام بدونم کدوم یکی از همونا تا حالا با برهنگی کامل در مقابل اعضای خانوادشون ظاهر شدن که از این عمل شنیع و به نظر من حیوانی که در مقابل تمام دنیا انجام شده و صد در صد دارای اهداف خاصی هست دفاع میکنن؟!
اصلا میگیم اون بازیگر اینم لازمه ی کارش درست! آخه جانم بزار اول "بازیگر" بشی بعد به این راحتی همه چیزتو بزار کنار! اول جای پاتو محکم کن بعد لگد بزن به همه ی داشته هات! بعد با عکس انداختن توی مجله فیگارو اونم کاملا برهنه، تمام دار و ندارتو فراموش کن.
هرچند که به نظر من اصلا حضور گلشیفته و استفاده هایی که داره ازش میش همه بازی های سیاسیه. اگه همه هم نه، خیلیاش هست. زنی که از یه کشور اسلامی و کاملا عقده ای فرار کرده و حالا چطوری ترمزبریده!
وقتی جایی خارج از محیط خانواده میریم حتی اگه چند لحظه قبل بدترین دعوای عمرمون رو با یکی از اعضای خانواده مون کرده باشیم، اجازه نمیدیم کسی خارج از جمع خودمون بهش بگه بالای چشمش ابرو! میگیم به اونا ربطی نداره. بین خودمونه. با سیلی صورتمون رو سرخ می کنیم. آبروداری میکنیم. اونوقت بعضیا ...
لینکی که اون پایین گذاشتم بخونید جالبه. که چه آینده ای در انتظار آماتورهایی مثل گلشیفته هست که اینجوری هم تخته گاز و یه کله میرن!
سایتای ایرانی که عکس رو گذاشته بودن فیلتر بود دیروز. برای همین به انگلیسی سرچ کردم و عکس رو توی سایت خود مجله ی فیگارو دیدم. مجله ی فیگارو یه مجله ی فرانسویه و از نوشته ی زیر عکس سردرنیاوردم. اما تنها یک کلمه بود که دیدم و فهمیدم و متاثر شدم. اونم iranien بود. به نظر شما انتشار این عکس بلافاصله بعد از جایزه و افتخارآفرینی بین المللی اصغر فرهادی تصادفیه؟! به نظر من که نیست
توی نظریه پردازهای شخصیت یه نظریه پرداز هست به اسم اریک فروم. ایشون معتقده افراد توی دنیای امروز، توی دنیایی که خودشون برای خودشون فراهم کردن گیر کردن. نوشته که آزادی فزاینده ای که انسان امروز برای خودش پدید آورده و میاره، حس امنیتش رو ازش گرفته. امنیتی که در نتیجه ی وابستگی و پیوندهای عاطفی پدید میاد. همون حس اتحاد و پشتگرمی و تکیه گاه داشتن. همون حس ریشه دار بودن و احساس تعلق به کسی یا جایی کردن.
برای گلشیفته فراهانی متاسفم که حمایت سرزمین مادریشو اینجوری از دست داد ...
خواهش میکنم این لینک رو که خیلی هم طولانی نیست بخونید.
آخه چرا هیچ وبلاگی آپ نیست؟ چرا تمام آپ هاتون رو خوندم و کامنت گذاشتم؟ خب من الان توی مود وبلاگ خوندن و کامنت گذاشتن هستم خب!
امروز خییییییییییییلی خوب بود خدایا شکرت
آزمون 77 رو کار کردم امروز.
شب که درصدامو دادم به تخمین رتبه، رتبه رو داد 26! به یکی از درصدا که فکر میکردم بخاطر بی دقتی کم زدم 10 درصد اضافه کردم رتبه رو داد 14! بعد رتبه ی دانشگاه کارشناسیم رو به سیستم دادم،(تمام دانشگاه های کشور از لحاظ سطح علمی و ... یه رتبه از یک تا ده دارن که هرچی بیشتر باشه بهتره و توی کنکور ارشد یه کوچولو تاثیر داره) به جای اینکه عدد بهم بده نوشت "رتبه ی زیر 10"! اصلا یک کیفی کردم که فقط خود خدا میدونه و بس!!
به نظرم این شیوه که هر روز یکی از کنکورای سالای قبل رو کار کنم خیلی روش خوبیه. هم اعتمادبنفسم به شدت بالا رفته، هم توی هر آزمون به چند تا نکته ی ظریف و جدید برمیخورم که اگه صد بار دیگه کتابا رو بالا پایین میکردم بهشون برنمیخوردم. همونطور که تا الان برنخوردم!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مامان امروز عصر رفت تهران و احتمالا شنبه غروب برمیگرده به امید خدا. توی محل دائمی نمایشگاه های بین المللی یه نمایشگاه صنعت ساختمان برپا شده. کارخونه ی مامان اینا هم شرکت کرده و خب مامان هم به عنوان مدیر یکی از فعالترین نمایندگیهاشون باید حضور پیدا میکرد. این چند شب رو هم خونه خاله کوچیکه تشریف داره و دو تا خواهر حسابی با هم حرف میزنن و غیبت میکنن بدون مزاحم!!
آها گفتم غیبت یاد یه چیزی افتادم. دو سه ماه پیش آخرین باری که بابابزرگم اینا شام اینجا بودن، خاله وسطی و شوهرش هم بودن. خاله کوچیکه هم از تهران اومده بود.
خاله وسطی یه بوتیک کوچیک لباس فروشی داره. گویا براش اون روز جنس رسیده بود و برای مرتب کردن مغازه و جابجایی ها نیاز به کمک داشت. خاله کوچیکه گفت "من میام ولی به شرطی که کرکره مغازه رو بکشی پایین. کسی نیاد یه دل سیر حرف بزنیم! گفتم پس منم میام
خاله کوچیکه گفت بیا یکی از سوژه های حرف زدنمون کم میشه!!

این چند روز که مامان نیست طبعا مسئولیت من هم سنگین تره. سر شب مثل خانوما پاشدم سفره ی شامو انداختم و با داداشه شام خوردیم و بعد هم ظرفارو شستم و کابینتا رو دستمال کشیدم حتی!(به حق چیزای ندیده
)
واقعا وقتی یه مسئولیت روی دوش آدمه جریان خیلی متفاوته و بطور خودکار کارهایی رو که باید انجام میدی. یعنی من که اینطوری هستم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حوصله م سر رفت. نه وبلاگی برای خوندن هست نه جایی واسه کامنت گذاشتن. تازه مسنجرم هم بازه اما نه بازیگوش آنلاینه نه اردی نه هیچ کس دیگه. چه وضعشه آخه!یه شب من روی مود بودما!
| Design By : Pichak |